تبليغاتX
مطرب مهتاب رو آنچه شنيدي بگو
 

ما همچون کاسه ایم بر سر آب

ما همچون کاسه ایم بر سر آب. رفتن کاسه بر سر آب به حکم کاسه نیست به حکم آب است...

گفت این عام است.الا بعضی میدانند که بر سر آبند و بعضی نمی دانند.

فرمود نتوان گفتن که این عام است. همگی علم ها را او آموخت. چون همه چیزها را علی العموم او آفرید لا شک همه کاسه ها بر سر آب قدرت و مشیت است...


 

نوشته شده توسط مريم السادات سنگي در جمعه پنجم مهر 1387 ساعت 20:56 موضوع | لینک ثابت


خود را به خدا تسلیم کن و دیگر لازم نیست نگران چیزی باشی

فرشتگان خدا پیشاپیش تو گام خواهند برداشت و راه را باز خواهند کرد...

ان الذین قالوا ربنا الله ثم استقاموا تتنزل علیهم الملائکه الا تخافوا و لا تحزنوا و ابشروا بالجنه التی کنتم توعدون نحن اولیائکم فی الحیوه الدنیا و الآخره...   فصلت ۳۰-۳۱

همانا کسانی که گفتند پروردگار ما خداست سپس بی هیچ انحرافی بر این سخن ثابت قدم ماندند فرشتگان با این پیام بر آنان فرود می آیندکه نترسید و اندوه مدارید و مژده باد شما را به بهشتی که آن را به شما وعده می دادند.

ما دوستان شماییم در زندگی دنیا و در آخرت...

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 


 

نوشته شده توسط مريم السادات سنگي در سه شنبه دوم مهر 1387 ساعت 7:34 موضوع | لینک ثابت


بازآمدم...

باز آمدم چون عیدنوتاقفل زندان بشکنم

وین چرخ مردم خوارراچنگال و دندان بشکنم

زآغاز عهدی کرده ام کاین جان فدای شه کنم

بشکسته بادا پشت جان گرعهدوپیمان بشکنم...

‌‌آغاز ایام نزول رحمت الهی بر همه رهپویان عشق تهنیت

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

ا


 

نوشته شده توسط مريم السادات سنگي در سه شنبه دوازدهم شهریور 1387 ساعت 10:28 موضوع | لینک ثابت


شبان تیره امیدم به صبح روی تو باشد....

 

گه همچو باز آشنا بر دست تو پر می زنم        گه چون کبوتر پر زنان آهنگ بامت می کنم...


 

نوشته شده توسط مريم السادات سنگي در شنبه نهم تیر 1386 ساعت 15:45 موضوع | لینک ثابت


یک برداشت ساده....

وقتی راه رفتن آموختی دویدن بیاموز و دویدن که آموختی پرواز را...

راه رفتن بیاموز زیرا راههایی که می روی جزیی از تو می شود و

 سرزمین هایی که می پیمایی بر مساحت تو اضافه می کند.

دویدن بیاموز چون هر چیز را که بخواهی دور است و هر قدر که

زود باشی دیر...

و پرواز را یاد بگیر نه برای اینکه از زمین جدا باشی ، برای آنکه به

اندازه فاصله زمین تا آسمان گسترده شوی...

من راه رفتن را از یک سنگ آموختم  ، دویدن را از یک کرم خاکی و

پرواز را از یک درخت...

بادها از رفتن به من چیزی نگفتند. زیرا آنقدر در حرکت بودند که

 رفتن را نمی شناختند...

پلنگان دویدن را یادم ندادند زیرا آنقدر دویده بودند که دویدن را از

 یاد برده بودند...

پرندگان نیز پرواز را به من نیاموختند زیرا چنان در پرواز خود غرق بودند

که آن را به فراموشی سپرده بودند...

اما سنگی که درد سکون را کشیده بود رفتن را می شناخت و کرمی

که در اشتیاق دویدن سوخته بود دویدن را می فهمید و درختی که

 پاهایش در گل بود از پرواز بسیار می دانست !

آنها از حسرت به درد رسیده بودند و از درد به اشتیاق و از اشتیاق به

معرفت...

وقتی رفتن آموختی دویدن بیاموز و دویدن که آموختی پرواز را...

راه رفتن بیاموز زیرا هر روز باید از خودت تا خدا گام برداری...

دویدن بیاموز زیرا چه بهتر که از خودت تا خدا بدوی و پرواز را یاد بگیر

زیرا باید روزی از خودت تا خدا پر بزنی....


 

نوشته شده توسط مريم السادات سنگي در یکشنبه سوم تیر 1386 ساعت 17:49 موضوع | لینک ثابت


سلام بر آنان که در پنهان خویش بهاری برای شکفتن دارند...

به معمار با شکوه اندیشه های ناب ،"معلمم"که پیام آور "نور"و"رحمت" برایم بوده و هست:معلم شهید"دکتر شریعتی"

 

 

 

خواستم که بگويم: فاطمه دختر محمد (ص) است. ديدم که فاطمه نيست.

خواستم که بگويم: فاطمه همسر علــی است. ديــــدم که فاطمه نيست.

خواستم که بگويم: فاطمه مادر حسنيــن است. ديدم که فاطمه نيست.

خواستم که بگويم: فاطمه مادر زينب است. باز ديدم که فاطمه نيست.

نه اينها همه است و اين هــمه فاطمه نيست؛ فاطمه، فاطمه است.

 

"ربنا اننا سمعنا منادیا ینادی للایمان ان آمنوا بربکم فآمنا

 ربنا فاغفر لنا ذنوبنا و کفر عنا سیئاتنا وتوفنا مع الابرار" آل عمران/۱۹۳

"پروردگارا! ما شنیدیم که دعوتگری به ایمان فرا می خواند که:

"به پروردگار خود ایمان آورید" پس ایمان آوردیم.

پروردگارا ! گناهان ما را بیامرز و بدیهای ما را بزدای

 وما را در زمره نیکان بمیران "

       درخشش تو مثل آبشاری

از بلندیهای محال می ریزد...

        در تخیل ،پنجره ای است 

 که هفت آسمان در او جمع می شود...

       من به مدد مهربانی تو

و آفرینه های این تخیل مغموم

      در باغ های نا ممکن آواز می خوانم

برای سنگ های پرنده....

.... تو به حرمت این شکوفه ها

                     مرا با دست اشاره خواهی کرد....

نامت و یادت جاوید باد....

"ولا تحسبن الذین قتلوا فی سبیل الله امواتا بل احیائ عند ربک یرزقون"


 

نوشته شده توسط مريم السادات سنگي در سه شنبه بیست و نهم خرداد 1386 ساعت 10:1 موضوع | لینک ثابت


تعریف "انسان" در تضاد دیالکتیکی از منظر "قرآن شریف"

 

ديالكتيك مي گويد دو ضد با هم جمع مي شوند. چيزي كه به يك نسبت بد است

 

به نسبتي ديگر خوب است. انسان از يك سو لجن است و از سوي ديگر روح

 

خداست. اين يك پديده ديالكتيكي است بنا بر اين يك انسان تعريف ثابت و مشخصي ندارد. انسان

 

 يك "شدن" است. يك(  )است. يك صيرورت است. از لجن و روح ساخته شده است. پس

 

خودش چيست؟ هيچ! يك انتخاب است، يك جهاد است. يك مبارزه است ،يك شدن است.خود

 

 ندارد.لجن و روح خدا،اين دو پديده جدا و متضاد است.

 

روح خداست كه در حماء مسنون دميده است.اين منطق ارسطو ست كه مي گويد: انسان حيوان

 

 ناطق است ،انسان حيوان ضاحك است. يعني هر موجودي كه ناطق و ضاحك بود انسان است.

 

 اين تعاريف ثابت است در حالي كه اسلام ميگويد:انسان جمع دو ضد است هم خدايي و هم

 

 شيطاني ،امكاني براي رجعت به خدا داردو امكاني براي بازيچه شيطان شدن.

 

اين پديده اي است ديالكتيكي و تاريخ و فرهنگ نيز  بر اساس ديالكتيك است كه تجلي مي كند.

 

به زبان قرآن سخن مي گويم كه عميق ترين و مترقي ترين اومانيسم را در قصه آدم و خلقت وي

 

 يافته ام .

آدم مظهر نوع انسان است،حقيقت نوعي انسان ،انسان به معناي فلسفي نه بيولوژيك. قرآن

 

وقتي از انسان به معني بيولوژيكي سخن مي گويد درست زبان علوم طبيعي را دارد:از نطفه و

 

 علقه و جنين... حرف مي زند،ولي در آفرينش آدم زبانش زبان متشابه پر معني و رمزي و

 

فلسفي است.خلقت انسان يعني حقيقت و سر نوشت معنوي و صفات نوعي او،در قصه آدم

 

فرمول دارد:

 

روح خدا+لجن متعفن=انسان

 

"لجن متعفن" و "روح خدا" دو رمز است. دو اشاره سمبوليك است. اولي پستي و ركود و

 

 توقف مطلق را نشان مي دهد و ديگري تكامل بي نهايت و برتري لا يتناهي را مي رساند كه در

 

 زبان بشري براي رساندن اين معني تركيبي بهتر از "روح خدا" نمي توان يافت.

 

 

پاسكال هم مي گويد:انسان موجودي است در ميانه دو بي نهايت: بي نهايت حقير و ضعيف و بي

 

نهايت عظيم و شكوهمند...

 

از قرآن چنين بر مي آيد كه انسان يك اراده آزاد و مسئول است در پايگاهي ميانه دو قطب

 

 متضاد" خدا- شيطان".

 

اجتماع اين دو تضاد، جمع اين دو "تز" و"آنتي تز" كه هم در سرشت اوست و هم در سر

 

گذشت او "حركت" را در او ايجاد كرده و يك حركت ديالكتيكي جبري تكاملي را و مبارزه مداوم

 

 ميان دو قطب متناقض در "ذات" و در "زندگي" انسان را.

 

تركيب دو گانه و متضاد "خدا- شيطان" و يا "روح- لجن" مي خواهد بگويد كه انسان يك

 

واقعيت ديالكتيكي است. از" روح خدا" تا "گندزار لجن" فاصله اي است ميان "دو بي نهايت"

 

 و انسان در اين ميانه يك "ترديد"،يك "نوسان" ،اراده اي آزاد كه بايد "انتخاب" كند و چه

 

دشوار و سنگين! در ميان لجنزار و در زير لايه هاي  سخت رسوبي انتخاب روح ،روح خداوند.

 

دو "امكان" مطلق در دو "اقصي"، انسان خود جاده اي است كه از "منهاي بي نهايت" پست

 

تا "به اضافه بي نهايت" بالا در برابر خودش بر پهنه وجود كشيده شده است و بر همه چيز

 

مي گذرد و او " اراده آزاد مسئول" است، خود هم اراده اي است كه بايد انتخاب كند، هم مرادي

 

 است كه بايد انتخابش كند، به تعبير برهمنيسم: هم "رهگذر" است و هم "راه" است و هم

 

 "رفتن".

 

"هجرت" مدام از "خويشتن لجني" خويش تا "خويشتن خدايي" اش.

 

"انسان" اين جمع ضدين،موجود ديالكتيكي، اعجوبه اي ثنوي...

 

در شعار عميق "انا للله و انا اليه راجعون" مي بينيم "فيه" نمي گويد:"اليه" مي گويد يعني به

 

 سوي او باز مي گرديم نه "در او". سخن از" جهت" تكاملي انسان است يعني "كمال بي

 

نهايت".

 

انسان، اين پديده ديالكتيكي،به علت ساختمان ثنوي متناقضي كه دارد جبرا در حركت است.

 

صحنه تضاد و جنگ "خود" اوست و اين جنگ ميان دو نيرو، تكامل دایمي را در او تحقق

 

 مي بخشد.

 

اين حركت از لجن به سوي خداست و خدا كجاست؟ تا كجاست؟ در بي نهايت، در نتيجه انسان

 

 

هرگز به قرار گاهي نمي رسد و در خدا منزل نمي كند. اين فاصله خاك- خدا، نوسان تكاملي رشد

 

 آدمي است، اما هميشه در تكامل است و در حركت به سوي او ،در جهت او، يعني در پرواز

 

صعودي و در معراج كه انتهايش اوست ، اما معراجي كه انتها ندارد، "او"يي كه لا يتناهي و

 

 بي حد و مرز است و اين هم مسير حركت و جولانگاه انسان را نشان مي دهد كه از پستي لا

 

يتناهي تا بلندي لا يتناهي گسترده است و هم "تا كجايي" تكامل او را. تا خدا، تا روح خدا، يعني

 

 تا ابد ،يعني توقف هرگز!

 

 

انسان يك "انتخاب" است،" نبرد و تلاش و شناخت" است ، يك "شدن هميشگي "است، يك

 

"هجرت بي انتها" ست ،هجرت در خويش، از لجن تا خدا(هجرت انفسي).

 

و راهي كه از لجن تا خدا كشيده شده است "مذهب" نام دارد. در اينجا روشن است كه مذهب

 

 يعني "راه". مذهب هدف نيست ،راه است و وسيله است. تمام بد بختي اي كه در جوامع مذهبي

 

 ديده مي شود به اين علت است كه مذهب تغيير روح و جهت داده و در نتيجه نقشي كه دارد

 

 عوض شده است و اين به آن علت است كه "مذهب را هدف كرده اند."

 

تصادفي نيست كه تمام اسامي و اصطلاحاتي كه در فرهنگ اسلامي در تلقي هاي مختلف براي

 

 "دين" به كار رفته است به معني "راه" است. خود كلمه دين غير از معاني حكمت و خرد

 

 مقدس به معني راه هم هست و ديگر اصطلاحات همه: سلك ، شرع ، شريعت ، طريقت 

 

 صراط ، مذهب ، امت...

 

بنا بر اين مذهب راه است راهي از لجن تا خدا كه انسان را از پستي و جمود و جهل و زندگي

 

لجني و خوي ابليسي به سوي بلندي و حركت و بينايي و زندگي روحي و خوي خدايي مي برد.

 

 اگر برد مذهب است و اگر نبرد يا راه غلط رفته اي يا غلط راه رفته اي و اين هر دو يكي است !

 

"ربنا اتنا من لدنك رحمه و هيئ لنا من امرنا رشدا".

 

 


 

نوشته شده توسط مريم السادات سنگي در یکشنبه بیست و هفتم خرداد 1386 ساعت 18:8 موضوع | لینک ثابت


تقدیم به همراه همیشگی لحظه های خوبم.نرگسم که دوستش دارم نمی داند؟؟!!

آه کردم چون رسن شدآه من   گشت آویزان رسن در چاه من


آن رسن بگرفتم و بیرون شدم    شاد و زفت و فربه و گلگون شدم


در بن چاهی همی بودم زبون   در همه عالم نمی گنجم کنون

 

آفرین ها بر تو بادا ای خدا      ناگهان کردی مرا از غم جدا

گر سر هر موی من یابد زبان     شکرهای تو نیاید در بیان

میزنم نعره در این روضه و عیون   خلق را "یا لیت قومی یعلمون"...


 

نوشته شده توسط مريم السادات سنگي در شنبه بیست و ششم خرداد 1386 ساعت 18:30 موضوع | لینک ثابت


متقين و صادقين از منظر قرآن شريف

حرام دارم با مردمان سخن گفتن  وچون حدیث تو آیدسخن دراز کنم

 

"نیکی آن نیست که رویتان را به سوی مشرق و مغرب آورید بلكه نيكي

آن است كه كسي به خداوندو روز باز پسين و فرشتگان و كتاب آسماني

و پيامبران ايمان داشته باشد و مال را با وجود دوست داشتنش به

خويشاوندان و يتيمان و در راه ماندكان و سؤال كنندگان و بردگان ببخشد

و نماز را بر پا دارد و زكات را بپردازد و وفا كنندگان به پيمانشان چون

پيمان بندند و خوشا شكيبايان به هنگام تنگدستي و ناخوشي و

هنگامه كارزار ! اينان صادق و هم اينان پرهيزكارند." بقره/۱۷۷


 

نوشته شده توسط مريم السادات سنگي در شنبه بیست و ششم خرداد 1386 ساعت 17:48 موضوع | لینک ثابت


توحید

چرا فقط چیزهای مخالف با قوانین علمی و جبر تاریخ و اقتصاد و منطق را

باید از خدا بدانیم و فقط وقتی کسی می میرد بگوییم وارد قلمرو خدا شد؟

مگر پیش از مرگ در قلمرو قدرت که بود؟

مگر خداوند در آخرت بیش از دنیا وجود دارد و در زمین کمتر از آسمان و در

روح بیشتر از جسم و در نان کمتر از نماز؟

راستی توحید را چگونه می فهمی؟

پیامبر بزرگ اسلام با اعلام شعار توحید و مبارزه ضد بت پرستی،موضع

طبقاتی توحید را مشخص کرد که موضع طبقاتی توده محروم بود و

 باغداران"طائف" و کاروانداران قریش و برده داران عرب هم دریافتند که 

 "لا اله" یعنی

"تو" و "دین" تو و" ارزش" های تو "هیچ "است و این شعاری است ضد تو،  

  ضد   طبقه برخوردار تو و در حمایت توده محروم...

"محمد" و "علی" با اولین ضربه هایی که بر پیکره "لات" و "عزی" کوبیدند

معلوم بود که مستقیما بر زر اندوزان و برده داران و خداوندان زمین

می کوبند...

هر دو طبقه به راحتی معنای توحید را  دریافتند بر خلاف ما که فقط

 مساله ای فلسفی و متافیزیکی و ذهنیش می پنداریم...

بنا بر این طبقه اشراف و ثروتمندان مو ضع گرفتند و خطر را احساس کردند

و کسانی که فاقد همه ارزش های اشرافی و جاهلی بودند شعارشان را

یافتند و صدای منجیشان را شنیدند....


 

نوشته شده توسط مريم السادات سنگي در سه شنبه بیست و دوم خرداد 1386 ساعت 14:35 موضوع | لینک ثابت